حكيم ابوالقاسم فردوسى
793
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه پيروزگر دادمان فرّهى * بزرگى و ديهيم شاهنشهى كسى كو ز فرمان ما بگذرد * همى گردن اژدها بشكرد ز چيزى كه ديد اندران رزمگاه * ببخشيد يك سر همه بر سپاه چو دارا ز ايران بكرمان رسيد * دو بهر از بزرگان لشكر نديد خروشى بد اندر ميان سپاه * يكى را نديدند بر سر كلاه بزرگان فرزانه را گرد كرد * كسى را كه با او بد اندر نبرد همه مهتران زار و گريان شدند * ز بخت بد خويش بريان شدند چنين گفت دارا كه هم بىگمان * ز ما بود بر ما بد آسمان شكن زين نشان در جهان كس نديد * نه از كاردانان پيشين شنيد زن و كودك شهرياران اسير * و گر كشته خسته بژوپين و تير چه بينيد و اين را چه درمان كنيد * كه بد خواه را زين پشيمان كنيد نه كشور نه لشكر نه تخت و كلاه * نه شاهى نه فرزند و گنج و سپاه ار ايدونك بخشايش كردگار * نباشد تبه شد بما روزگار كسى كز گرانمايگان زيستند * بپيش شهنشاه بگريستند بآواز گفتند كاى شهريار * همه خستهايم از بد روزگار سپه را ز كوشش سخن در گذشت * ز تارك دم آب برتر گذشت پدر بىپسر شد پسر بىپدر * چنين آمد از چرخ گردان بسر كرا مادر و خواهر و دختر است * همه پاك بر دست اسكندر است همان پاك پوشيده رويان تو * كه بودند لرزنده بر جان تو چو گنج نياكان برتر منش * كه آمد بدست تو بىسرزنش كنون مانده اندر كف روميان * نژاد بزرگان و گنج كيان ترا چاره با او مداراست بس * كه تاج بزرگى نماند بكس كسى گويد آتش زبانش نسوخت * بچاره بد از تن ببايد سپوخت تو او را بتن زير دستى نماى * يكى در سخن نيز چربى فزاى ببينيم فرجام تا چون بود * كه گردش ز انديشه بيرون بود يكى نامه بنويس نزديك او * پر انديشه كن جان تاريك او هم اين چرخ گردان برو بگذرد * چنين داند آن كس كه دارد خرد از ايشان چو بشنيد فرمان گزيد * چنان كز دل شهرياران سزيد [ نامهء دارا به اسكندر در كار آشتى جستن ] دبير جهان ديده را پيش خواند * بياورد نزديك گاهش نشاند يكى نامه بنوشت با داغ و درد * دو ديده پر از خون و رخ لاژورد ز داراى داراب بن اردشير * سوى قيصر اسكندر شهر گير نخست آفرين كرد بر كردگار * كه زو ديد نيك و بد روزگار دگر گفت كز گردش آسمان * خردمند بر نگذرد بىگمان كزو شادمانيم و زو ناشكيب * گهى در فراز و گهى در نشيب نه مردى بد اين رزم ما با سپاه * مگر بخشش و گردش هور و ماه كنون بودنى بود و ما دل به درد * چه داريم ازين گنبد لاژورد